آتنا دائمی دیروز دهم خرداد در پی رسیدن به خواستههایش در زندان اوین تهران پس از ۵۴ روز از اعتصاب غذای خود دست برداشت. در همین رابطه این زندانی سیاسی نامهای را خطاب به تمامی کسانی که در این مدت از او پشتیبانی نمودهاند نوشته است که شرح آن چنین است:

اعتصاب غذا كردم كه صدای بی صدایان باشم، ابتدا پدرم را مورد آزار قرار دادند و بعد در پرونده جدید خواهرانم را به حبس محكوم كردند، حبسی ناعادلانه و كاملاً خلاف قوانین خودشان، تنها برای آزار و سكوت من. به عالیجنابان گفته بودم چه یك روز و چه یك سال، چه تعلیق و تعزیر بودن آن تفاوتی ندارد به نفس عمل گروگان گیری خانواده زندانی سیاسی و جانباخته راه آزادی اعتراض خواهم كرد و در این راه از مرگ هراسم نیست و مرگ آخرین سنگرم!
خواستم صدای تمام كسانی باشم كه در تمام این سالها خانوادگی گرفتار ظلم و جور شدند، خواهرانم بهانهای بودند تا صدای مریم و رضا اكبری منفرد باشم كه سیونه سال پیش چهار خواهر و برادرشان تیرباران و امروز آنها به جرم دادخواهی در زندانند، مریمی كه بعد از هشت سال حبس بیمرخصی به تازگی توسط مأمورین امنیتی احضار و تهدید به حبس مجدد شده؛ گویی سایه ١٥سال حبس ناعادلانه مادر بر سر سه دختر نوجوانش كم است! خواستم صدای فاطمه مثنی باشم كه ١٣ساله بود زندانی شد و سه برادرش اعدام شدند و حالا باز هم او و همسرش حسن صادقی هر كدام با ١٥سال حبس در زندانند، خواستم صدای فریبا كمال آبادی و مهوش شهریاری باشم كه ١٠سال از حبسشان مى گذرد و حتی نتوانستند در ازدواج فرزندانشان حضور یابند، خواستم صدای مادران زندانی باشم، صدای الهام فراهانی و عادل نعمیمى زوج زندانی كه به تازگی پسرشان شمیم را بعد از ٤سال از زندان بدرقه آزادی كردند. خواستم صدای آزیتا رفیع زاده و پیمان كوشكباغی باشم كه تنها فرزند ٧ساله شان بشیر بین اوین و رجایی شهر سرگردان است و خاطرات كودكیاش در زندان به ثبت میرسد! خواستم صدای مهدی و حسین هنرمندی باشم كه برادرانه با هم حبس میكشند و اگر هنربند بودند و آلت دست دولتمردان، قطعاً حالا آزاد بودند و صدای سازشان گوش دنیا را كر كرده بود! خواستم صدای زوجهای زندانی چون آفرین نیساری و كارن وفاداری باشم كه اوین شده خانه مشتركشان، صدای آرش و گلرخ، آرشی كه با داغ قتل مادر توسط امنیتی ها حالا زندگی مشتركش با گلرخ با حبسی سنگین بر دوش زیر سقف بندهای اوین سپری میشود، خواستم صدای خانواده دانشپورها باشم، صدای پدر و مادر بهنود رمضانی كه پرسیدند چرا فرزندمان كشته شد و به حبس محكوم شدند، خواستم صدای منصوره بهكیش باشم كه پرسید چرا ٦خواهر و برادرم تیرباران شدند و قبرشان كجاست اما با حبس سنگین پاسخ شنید یا خانواده زینالی كه پرسیدند سعیدمان كجاست ولی بازداشت و زندانی شدند، خواستم صدای مادرمان شهناز باشم كه گفت پسرم را كشتید و حالا به جای مجازات آمران و عاملان قتل مصطفی، زندانیان سیاسی را آزاد كنید اما خودش یكی از آنها شد، خواستم صدای پیمان عارفی باشم كه مظلومانه مادر و همسرش را در راه ملاقات زندان از دست داد یا مادر محسن قشقایی، خواستم صدای زانیار و لقمان مرادی باشم؛ زانیاری كه حبس بی ملاقات را به عذاب پدر و مادر ترجیح میدهد و جوانیاش زیر تیغ اعدام چه تلخ میگذرد! خواستم صدای تك تك زندانیان كردی باشم كه غیورانه برای حفظ حرمت و ناموس و برای دور نگه داشتن خانواده از افكار پلید و تهدیدهای امنیتی به هر شكنجه و اعتراف اجباری تن دادند و راهی چوبهدار شدند، عزیزانی چون برادران دهقانی و بهرام و شهرام و حامد احمدی، و چه تلخ آمار بازداشت طایفه حسین پناهیها در كردستان روز به روز افزایش می یابد!!! خواستم صدای مریم النگی باشم كه همسرش محسن دكمه چی از بی توجهی در زندان جان داد و حالا مریم به خاطر توجه به همسرش در زندان است، خواستم صدای شبنم و فرزاد مددزاده ، ژیلا بنی یعقوب و بهمن امویی، نیكا و نوا خلوصی، كیوان و كامران رحیمیان و فاران حسامی باشم،صدای شمیس مهاجر و شهاب دهقان و خواستم صدای پرستو فروهر و معصومه دهقان باشم صدای سیامك و باقر نمازی محبوس در انفردای!
خواستم صدای تك تك كسانی باشم كه از عدم امنیت، پس از آزادی ترك وطن كردند، چه كسی جز آنها و خانواده هایشان عمق سختیهای تبعید اجباری را درك كردند؟! من با تمام وجود حتی خواستم صدای شكسته شدن سنگ قبر مادر شاهین نجفی باشم تا بگویم نه تنها ما منتقدین و مخالفین و زندانیان سیاسی در عدم امنیت به سر میبریم بلكه اعضای خانوادهمان نیز علاوه بر تهدید و توهین و فشارهلی ناشی از آزار عزیزانشان تحت خطر بازداشت و حبس هستند.
پنجاه وچهار روز پیش در حالی اعتصاب غذا را شروع كردم كه نمیخواستم بار مضاعفی بر دوش هم بندیان درد كشیدهام باشم اما در آن روزهایی كه تشنه قطرهای آب بودم، میدیدم كه آنها هر روز و هر لحظه با تهوعهای مداومم با من زندگی را بالا آوردند! شرمسار بودم از دیدن درد كشیدنم، فریادهای اعتراضشان به بیتوجهی مسئولین و بهداری اوین به وضعیت جسمانیام دیوارهای بند را لرزاند، تهدید و تنبیه شدند اما تنهایم نگذاشتند، در برابر یك به یك آنها سر تعظیم فرود میآورم.
پنجاه و چهار روز در حالی در اعتصاب غذا بودم كه علاوه بر وخامت حالم پلههای دادسرا و دادگاه در بی تفاوتی مسئولین به وضعیتم، تازیانهای شد بر تمام وجود اعضای خانوادهام؛ خانوادهای كه ذرهذره با من آب شدند ولی با مقاوت كم نظیرشان و با همراهی شجاعانهشان ایستادند و صدایم شدند، از سوی وزارت اطلاعات تهدید شدند اما همچنان همراهیام كردند، بوسه میزنم بر پاهای خسته پدرم و دستان مادرم كه مادرانه مینوشت، بوسه میزنم بر چشمان اشكبار خواهرانم كه نمیخواستند به خاطر آنها آسیب ببینم ولی در واقع آنها بودند كه به خاطر من، به خاطر آزار من مورد هدف شكارچیان سیری ناپذیر قرا گرفتند؛ ممنونم كه همراهم بودند.
آری من خواستم صدای بیصدایان باشم اما در اوج تب و تاب انتخابات بود كه زیر بار تبلیغات له شدم و این شما مردم شریف بودید كه فریادم شدید و همراه و هم صدا با من و خانوادهام شدید، شما عزیزانی كه نمیشناسم و شاید هرگز نشناسم یا دوستان و رفقایی ناب كه همواره در كنارم بودند، اگر نبودید حالا بعد از پنجاه و چهار روز موفق نمیشدم، قطعاً از خیلیها باید نام ببرم و قدردانی كنم اما به خاطر امنیت معذورم!
پنجاه و چهار روز گذشت و من نه، در واقع شما پیروز شدید، با حمایت گسترده، با قلم هایتان، با فریادتان، با شعر و ترانه و نقاشی و به هر طریق ممكن پیروزی را رقم زدید، كه برای همه ما شیرین است، از تمامی نهادهای حقوق بشری ممنونم.
من پس از پنجاه و چهار روز اعتصاب غذا به همراه شما موفق شدم كه حكم تبرئه خواهرانم را به دست آورم و این آغاز راه است، آغاز راه ایستادن در برابر آزار و اذیت خانوادههای زندانیان سیاسی یا خانوادههای جانباختگان.
با كسب موفقیتی كه با حمایت شما عزیزان و سروران میسر شد امروز ٩٦/٣/١٠به این اعتصاب غذا پایان خواهم داد و از تك تك عزیزان همراه تشكر و قدردانی میكنم.
به امید آزادی
آتنا دائمی
٩٦/٣/١٠
بند زنان زندان اوین