آفتابی اردیبهشتی پیکرشان را در بر گرفتە. همە جا بوی لالەهای وطنی میدهد. سرخ، سبز و در میان جمعیتی خروشیدە از زرد. خندە از لالەی لبهایشان نمیپرد. در میان هلهلەای کە چون امواج دریا دورشان را گرفتە، نیلوفرانە شناور شدەاند. باران گل و نقل با هم بر سرشان میبارد. و در این هنگامە غرق شدنی در کار نیست

دیر زمانیاست خواب این بە حجلە رفتن را در سر دارند. کودکان بە دورشان میچرخند و دستە جمعی آوازی سر میدهند، آشنا. زنان با دستانی پر از هلهلە بە پیشوازشان میروند. و مردان مهمل بر سر بر آسمانشان میگردانند.
بە یکدیگر کە نگاه میکنند، لبخندشان بیشتر گل میکند. یاد روزهایی میافتند کە با هم و در مراسمی بە مقدسی همین جشن امروزی، دست راستشان را روی قلبشان گذاشتە بودند و سوگندی بە بلندای قامت سرزمینشان ، دلهاشان را بە هم گرە زدە بود. سوگندی برای رهایی همە کبوتران ، برای عاشقی همە پروانەها، برای باروری همە گلدانها.
سوگند خوردە بودند تا نگذارند کە دیگر دستان کودکی در آرزوی نیازی خشک شود. کە دیگر سر انسانی با نام خدایی بریدە نشود. زنی با روسریاش بە دار آویختە نشود و ترانەهای این دیار، در کورەی رقصهای کوردانە تا همیشەهای جوانگی جاودانە بماند.
سوگندی کە با خون نوشتە شد و خون خورد تا بە جای آمد. خون خورد تا خاک زیر پایشان دوبارە شکوفە بدهد. خون خورد و سیراب نشد . تا بار دیگر کودکان ترانە عروس بارانها را از تە دلتر سردهند. و بارانی ببارد بە خروشانی همە آبشارهای جهان. و شستنی آغاز شود بە پاکیزگی همە یاسهای سپید. سوگندی کە با سیلی از مشرقترینها بە پا خاست و روژآوا را روژآوا کرد. شنگال را ایزدانە بە آغوش امنیت کشید و کوبانی را از میان خروارها لاشەی بی سر، بە سرو ایستاند.
آنان فرزندان همین کردستان سرخاند. کردستانی کە سرخیاش را از خون جگرگوشەهایش گرفتە و میگیرد تا نمیرد. کردستانی کە از ریشە میزنندش و جوانە میزند، با تبر تکە تکەاش میکنند و نمیمیرد، با گیسوان خود بە دارش میآویزند و سر فرو نمیآورد. آنان پاک دخترکان و پاکیزە پسرکان همین کوردستان آراستە بە تفنگ اند. همانها کە با پرچمهای سبز و زردشان، سایەی سیاه داعش را از کوچە پسکوچەهای شهرشان بە در کردند. با همان تکە پارچەی ستارە بر سر، دلهای دنیایی را برق امید بخشیدند و بە لولەی تانکهای همە جهان درس گلدانەگی آموختند.
چشمان بە آسمان دوختەشان بە پیشواز بارانی رفت از جنس تی ان تی، از تبار باروت و نوادە منجنیق. و نە از جانب خداوند خورشید؛ کە از سوی دشمنی بە دیرینگی فلاکتهای شنگالی. همان کە در چهار پارە کردن پیکر سرزمینمان زرەای از محبتش را دریغ نکرد و اکنون نیز زیر رگبار تازیانەهای موشکیاش، تقاص پایندگیمان را از وجب بە وجب این خاک میستاند.
اکنون وبحی دگر است و صدای اواز دیگری در سرسراهای شهر پیچیدە. آری همان صدای آشنا ، با سوگندی بە سپیدی دلهایشان برای انتقام همە روشناییها از دل تاریک دشمن. با دستانی کە بر قلبها مشت شدە و سرهایی کە تا آسمان قد کشیدەاست.

[بە یاد مبارزان ی.پ.گ و ی.پ.ژ کە توسط جنگندەهای ارتش ترکیە در "قرە چوخ" بە مقام والای شهادت رسیدند.]