سوگندهای آسمانی | ژین ژیار

آفتابی اردیبهشتی پیکرشان را در بر گرفتە. همە جا بوی لالەهای وطنی می­دهد. سرخ، سبز و در میان جمعیتی خروشیدە از زرد. خندە از لالەی لب­هایشان نمی­پرد. در میان هلهلەای کە چون امواج دریا دورشان را گرفتە، نیلوفرانە شناور شدەاند. باران گل و نقل با هم بر ...

آفتابی اردیبهشتی پیکرشان را در بر گرفتە. همە جا بوی لالەهای وطنی می­دهد. سرخ، سبز و در میان جمعیتی خروشیدە از زرد. خندە از لالەی لب­هایشان نمی­پرد. در میان هلهلەای کە چون امواج دریا دورشان را گرفتە، نیلوفرانە شناور شدەاند. باران گل و نقل با هم بر سرشان می­بارد. و در این هنگامە غرق شدنی در کار نیست

دیر زمانی­است خواب این بە حجلە رفتن را در سر دارند. کودکان بە دورشان می­چرخند و دستە جمعی آوازی سر می­دهند، آشنا. زنان با دستانی پر از هلهلە بە پیشوازشان می­روند. و مردان مهمل بر سر بر آسمانشان می­گردانند.

 

بە یکدیگر کە نگاه می­کنند، لبخندشان بیشتر گل می­کند. یاد روزهایی می­افتند کە با هم و در مراسمی بە مقدسی همین جشن امروزی، دست راست­شان را روی قلب­شان گذاشتە بودند و سوگندی بە بلندای قامت سرزمینشان ، دلهاشان را بە هم گرە زدە بود. سوگندی برای رهایی همە کبوتران ، برای عاشقی همە پروانەها، برای باروری همە گلدانها.

 

سوگند خوردە بودند تا نگذارند کە دیگر دستان کودکی در آرزوی نیازی خشک شود. کە دیگر سر انسانی با نام خدایی بریدە نشود. زنی با روسری­اش بە دار آویختە نشود و ترانەهای این دیار، در کورەی رقص­های کوردانە تا همیشەهای جوانگی جاودانە بماند.

 

سوگندی کە با خون نوشتە شد و خون خورد تا بە جای آمد. خون خورد تا خاک زیر پایشان دوبارە شکوفە بدهد. خون خورد و سیراب نشد . تا بار دیگر کودکان ترانە عروس باران­ها را از تە دلتر سردهند. و بارانی ببارد بە خروشانی همە آبشارهای جهان. و شستنی آغاز شود بە پاکیزگی همە یاسهای سپید. سوگندی کە با سیلی از مشرق­ترین­ها بە پا خاست و روژآوا را روژآوا کرد. شنگال را ایزدانە بە آغوش امنیت کشید و کوبانی را از میان خروارها لاشەی بی سر، بە سرو ایستاند.

 

آنان فرزندان همین کردستان سرخ­اند. کردستانی کە سرخی­اش را از خون جگرگوشەهایش گرفتە و می‌گیرد تا نمیرد. کردستانی کە از ریشە میزنندش و جوانە می­زند، با تبر تکە تکەاش می­کنند و نمی­­میرد، با گیسوان خود بە دارش می­آویزند و سر فرو نمی­آورد. آنان پاک دخترکان و پاکیزە پسرکان همین کوردستان آراستە بە تفنگ اند. همان­ها کە با پرچم­های سبز و زردشان، سایەی سیاه داعش را از کوچە پس­کوچەهای شهرشان بە در کردند. با همان تکە پارچەی ستارە بر سر، دلهای دنیایی را برق امید بخشیدند و بە لولەی تانک­های همە جهان درس گلدانەگی آموختند.

 

چشمان بە آسمان دوختەشان بە پیشواز بارانی رفت از جنس تی ان تی، از تبار باروت و نوادە منجنیق. و نە از جانب خداوند خورشید؛ کە از سوی دشمنی بە دیرینگی فلاکت­های شنگالی. همان کە در چهار پارە کردن پیکر سرزمینمان زرەای از محبتش را دریغ نکرد و اکنون نیز زیر رگبار تازیانەهای موشکی­اش، تقاص پایندگی­مان را از وجب بە وجب این خاک می­ستاند.

 

اکنون وبحی دگر است و صدای اواز دیگری در سرسراهای شهر پیچیدە. آری همان صدای آشنا ، با سوگندی بە سپیدی دلهایشان برای انتقام همە روشنایی­ها از دل تاریک دشمن. با دستانی کە بر قلبها مشت شدە و سرهایی کە تا آسمان قد کشیدەاست.

[بە یاد مبارزان ی.پ.گ و ی.پ.ژ  کە توسط جنگندەهای ارتش ترکیە در "قرە چوخ" بە مقام والای شهادت رسیدند.]